تبليغاتX
صلح و دوستی
سلام دوشنبه سوم مرداد 1390 12:37

سلامی به گرمای خورشید پرمهر

 و به زیبائی ترنم باران بهاری

  سلامی چون آبی اقیانوس بیکران

و به گرمی نخلستانهای جنوب

  به تو که شمیم فرح بخش کلام  دل انگیزت

 مرا تا فراسوی آینده ای امیدبخش میبرد

بیا تا هرگز در گذر زمان همدیگر را از یاد نبریم

و حس  رفاقتی پاک  رابه دستانمان بیاموزیم

بیا تا سایه ها را وا نهیم

 و به سرزمین نور و روشنائی سفر کنیم  

و در مسیر سبز زندگی

لحظاتی همدم تنهائی هم باشیم

  ایدوست بیا تا به دیاری برویم

که در آن خورشید حرارت می بخشد

ومهتاب شادمانه نور افشانی

 و پرندگان عاشق نغمه سرائی میکنند

وامواج  دریا آرام در گوش هم زمزمه

این دیار ، دیار صفا ویکرنگی است

 دیاری که  از فریب و نیرنگ خبری نیست

 آنجا که  صداقت حرف اول و آخر را میزند

جائی که تمام مهربانان عالم

سرزمین موعودش می خوانند

نازنینم بیا تا در کنارچشمه مهربانی

 و  زیر  نور مهتاب دلفریب شبانگاهی

 برای هم از مهر ودوستی ترانه بسرائیم

 وبگوئیم که مهربانی چیست

 ودوستی کدامست

نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

گفتگو پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 14:19
          •  
          • نازنینم گفتگو با تو چه زیباست
            مثل بوی گل یاس فرح انگیز است
            مثل رویای شب تار دل انگیزست
            گفتگو با تو چه شور انگیز است
            می برد چشمان خیالم را
            تا افق دورترین خاطره ها
          • آنجا که نشاط است وامید است
          • آنجا که سرود است ونوید است
            نوشخند تو می برد هوش از سرمن
            مثل دریایی تو, آبی ورویارنگ
            پرشوروطناز و غرور آهنگ
            مثل بهاری که پر ازنغمه و آوازست
            مثل باغ بهشت که لبریزاز گل نازاست
          • مثل دشتی خرم و سرسبز
            من کنار تو آواز بهاران را
            می خندم و می خوانم
            تو قشنگی ودل انگیز
            مثل زمزمه مبهم آب
          • یا چنان خوشه مهتاب
          • زندگی با یاد تو زیباست

 هادی

نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

می نویسم دوشنبه هشتم فروردین 1390 14:24


 

می نویسم باقلمی از گل یاس
به تو ای همه لطف وهمه احساس
آنچه در اندیشه و دل هست
اتشی از قلمم خواهم ساخت
به اندازه خورشید فروزان
شعله ای از سر مهرو وفا
که گرما بدهد خانه جان
شايد اندوه وغم تنهائی من
اندر دل تو بنشیند
و تو هم همنفس من باشی
پلی از گل خواهم ساخت
پلی اندازه رود امید
آنسوی پل خانه دل
خانه ای از لطف و صفا
چه غریب است در انجا دل من
وترا میهمان خواهم کرد
با تو سخن ها خواهم گفت
از عطر گلهای بهاری
از شبنم و باران ونسیم
از زلال برکه آب
و مهتاب زیبای شبانگاهان
تو بیا با من باش
تو میهمان دلم شو
تا بشنوی راز دل تنهای مرا
تو بیا ای همه ناز
تا کنم پنجره دل باز
تا بگویم که چه غمگینم
از دوری دلهای پریشان
ازاینهمه ظلم وبیداد زمان
از سردی دستان من وتو
همه دلگرمی آینده ما
پیوند دستهای من وتوست
تو بیا با من باش

هادی

نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |

درخیال او شنبه پانزدهم آبان 1389 23:28

آمده ام كه سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوئيم كه ني، ني شكنم، شكر برم


آمده ام چو عقل و جان، از همه ديده ها نهان
تا سوي جان و ديدگان مشعله ي نظر برم


آمده ام كه ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده ام كه زر برم، زر نبرم خبر برم


گر شكند دل مرا، جان بدهم به دلشكن
گر ز سرم كله برد، من زميان كمر برم


اوست نشسته در نظر، من به كجا نظر كنم ؟
اوست گرفته شهر دل، من به كجا سفر برم ؟


آنكه ز زخم تير او، كوه شكاف مي كند
پيش گشاد تير او، واي اگر سپر برم


در هوس خيال او همچو خيال گشته ام
وز سر رشك نام او نام رخ قمر برم


اين غزلم جواب آن باده كه داشت پيش من
گفت بخور نمي خوري پيش كسي دگر برم

مولانا

 

نوشته شده توسط هادی  | لینک ثابت |